printlogo


کد خبر: 147995تاریخ: 1394/8/9 00:00
گفتاری از حجت‌الاسلام دکتر جواد سلیمانی‌امیری
چه کسانی امام حسین(ع) را یاری نکردند؟

از منظر جریان‌شناسی تاریخی، می‌توان طیف‌ها و افراد مختلف زمانه‌ سیدالشهدا(ع) را در 3 جریان کلی مورد بررسی قرار داد.
 جریان اول
جریان سیدالشهدا(ع) شامل خود ایشان و یارانی می‌شد که در صحرای کربلا به‌همراه ایشان به شهادت رسیدند؛ افرادی که مبانی بنیادین و معرفتی خوبی داشتند و مسائل اسلامی را در دوره‌ خود به‌خوبی درک کرده بودند. این جمع چون با استدلال و اندیشه‌ صحیح به مساله‌ امامت پی برده بودند، دیگر در هر مساله‌ای با امام حسین(ع) بحث ‌و جدل نمی‌کردند و نگاه او را کامل‌ترین نگاه نسبت به همه‌ مسائل و نسبت به همه‌ رجال آن عصر می‌دانستند، زیرا نگاهشان به مساله‌ امامت این بود که امام، معصوم از هرگونه خطا و اشتباه است، بی‌هوا و مؤمن راستین است، سخنش سخن خداست و در عین‌حال دشمن‌شناسی قوی و مسلط به مسائل روز و خلاصه حجت است.
در عین‌ حال که نگاه و مبانی این افراد سالم بود، آنها عمل صالح و سالم هم داشتند. چون دید و نگاه سالم به‌تنهایی انسان را حفظ نمی‌کند. چه بسیار افرادی که در روز عاشورا به حقانیت امام حسین(ع) ایمان داشتند ولی چون شکم‌هایشان از حرام پر بود، از قاتلان ایشان شدند اما این افراد، هم نگاه و مبانی سالم داشتند و هم عمل صالح.
 جریان دوم
جریان دوم، جریان اموی به رهبری یزید بود که اساس آن بر ظلم و فساد استوار بود. باطل بودن جریانی مثل یزید الان برای ما کاملاً روشن است اما در آن دوره با همه‌ فسق‌ و فجورش، شفاف نبود. منطق بنی‌امیه منطق استکبار، تفرعن و قبیله‌ برتر بود. نیازی به توضیح نیست که این منطق، منطق باطلی است و قدرت‌هایی مثل آمریکا، اسرائیل و انگلیس الان همان منطق بنی‌امیه را دارند و خود را برتر می‌دانند. می‌توان گفت مبانی مدرن غرب، همان نگاه بنی‌امیه است اما با تئوری‌پردازی قوی‌تر و شیک‌تر. این تفکر باطل است و با فطرت انسانی تعارض دارد و جریان حضرت سیدالشهدا(ع) در تعارض و تقابل با این جریان بود. تقابل جریان حسینی و جریان اموی با یکدیگر کاملاً روشن است.
جریان سوم
اما در میان 2 جریان یاد شده، جریان سومی وجود داشت که توجه به آن اهمیت ویژه‌ای دارد. این جریان، جریان گسترده و بزرگی است که زیاد به آن پرداخته نشده است، ولی واقعاً نیاز به بحث دارد. این جریان، خود به چند دسته‌ کوچک تقسیم می‌شود. بسیاری از افراد این جریان کسانی بودند که در ظاهر یا حتی در مواردی در باطن، طرفدار و محب سیدالشهدا(ع) و خیلی مواقع هم همراه اهل‌بیت علیهم‌السلام بودند اما این حب و ارادت مانند جریان رهروان سیدالشهدا(ع) حب و ارادت تام نبود به‌طوری‌که حاضر نشدند با نهضت عاشورا همراهی کنند. البته هر قسم از این جریان به یک دلیلی که بیان خواهد شد، حاضر نبود هزینه‌ قیام در کنار امام حسین(ع) را بپردازد.
قسم اول از این جریان افرادی هستند که در رکاب اهل‌بیت حرکت می‌کردند اما به ‌دنبال منافع مالی و دنیوی خود بودند. به ‌هر حال ائمه‌ اطهار(ع) به‌دنبال برپایی حکومت بودند، جایگاه و اعتباری در عالم و روزگار خود داشتند و عده‌ای می‌خواستند از این موقعیت برای خود دکانی باز کنند، دم‌ و دستگاه درست کنند و به نان‌ و نوایی برسند. بخشی از مردم کوفه و بصره را در آن زمان می‌توان جزو این گروه نام برد. یکی از چهره‌های برجسته‌ این دسته، «احنف‌ بن ‌قیس» یکی از سران قبایل بصره است که در جنگ صفین همراه امام علی(ع) بود ولی وقتی امام حسین(ع) در مسیر حرکت به‌ سوی کربلا طی نامه‌ای از او کمک خواست، گفت: «قد جرّبنا آل أبی الحسن فلم نجد عندهم إیاله ولا جمعا للمال ولا مکیده فی الحرب؛ ما فرزندان اباالحسن را آزموده‌ایم. در نزد اینها از حکومت کردن، جمع‌آوری مال و ثروت و حیله و مکر در جنگ خبری نیست».
وی با این جمله راز همراهی گذشته‌اش با اهل‌بیت علیهم‌السلام را فاش کرد، زیرا گفت من بارها خاندان علی(ع) را درک کرده‌ام، کنار آنها که باشی، نه پول و ثروتی نصیبت می‌شود و نه پست و مقامی و نه در جنگ‌ها اهل نیرنگ هستند. پس قسم اول این جریان به‌ دنبال منافع مالی و دنیوی بود و هر جبهه‌ای که این مسائل در آن تأمین می‌شد، به آن می‌پرداخت.
قسم دوم این جریان که از امام فاصله گرفتند، افرادی بودند که در ظاهر خود را محب و ارادتمند اهل‌بیت علیهم‌السلام می‌نمایاندند اما در واقع ارادتی به آن بزرگواران نداشتند و ابراز ارادتشان فقط یک ظاهرسازی بود. یکی از افرادی که می‌توان برای این قسم نام برد، عبدالله‌ بن ‌عمر است. زمانی که سیدالشهدا(ع) از مدینه به ‌سوی مکه در حرکت بود، نزد امام رفت و گریه شدیدی کرد و از دشمنی یزیدیان با اهل‌بیت پیامبر(ص) و بیعت مردم با یزید گفت. آنگاه امام(ع) را به صلح و بیعت دعوت کرد و عازم مدینه شد.
بعضی شاید درباره‌ وی بگویند فردی فقیه، عابد، زاهد و مقدس اما قدری ساده‌اندیش و بی‌بصیرت بوده و به همین دلیل سیدالشهدا(ع) را یاری نکرده است ‌اما شواهد تاریخی چیز دیگری را نشان می‌دهد. همین عبدالله ‌بن ‌عمر در دوره‌ قبل از سیدالشهدا(ع)، با امیرالمؤمنین علی(ع) بیعت نمی‌کند و می‌گوید دلیل اینکه من با شما بیعت نمی‌کنم این است که تو با اهل قبله و کسانی که نماز می‌خوانند می‌جنگی لذا شک دارم که با تو بیعت کنم اما همین فرد با «حجاج‌ بن ‌یوسف» که فردی خونریز و سفاک بود، بیعت می‌کند.
جالب این است زمانی که برای بیعت با حجاج می‌رود، حجاج می‌گوید دست من بند است، با پای من بیعت کن! می‌رود با پای حجاج بیعت می‌کند. حجاج‌ بن ‌یوسف شخصی سفاک است که طی 20 سال فرمانروایی خود، غیر از کسانی که در جنگ‌ها کشت، 12 هزار نفر را بعد از دستگیری زیر شکنجه به قتل رساند. هنگامی که به درک واصل شد، 50 هزار مرد و 30 هزار زن در زندانش محبوس بودند که از این تعداد 16 هزار نفر بدون لباس و عریان به سر می‌بردند. وی زنان و مردان را یکجا و در زندان‌های بی‌سقف حبس می‌کرد به‌طوری‌که از گرمای تابستان و سرمای زمستان در امان نبودند. بعد عبدالله ‌بن‌ عمر با چنین آدمی بیعت می‌کند و در زمان بیعت کردن با وی می‌گوید از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «من مات و لا إمام له مات میته جاهلیه؛ هرکس بمیرد و امامش را نشناسد، به مرگ جاهلی مرده است.» حجاج هم دراز کشیده بود و گفت با پای من بیعت کن و عبدالله‌ بن‌ عمر با پای وی بیعت کرد.
دسته‌ سوم کسانی بودند که در جریان قیام سیدالشهدا(ع) گوشه‌گیری کردند و با آن حضرت همراه نشدند، آنها نه مشکل طمع مال داشتند و نه مشکل بیماردلی یعنی انسان‌های بدی نبودند اما به‌خاطر ضعف تحلیل و ضعف مبانی دینی‌شان اهل شک بودند و در مواقع حساس نمی‌توانستند تصمیم درست را بگیرند. افرادی مانند «سلیمان ‌بن‌ صرد خزاعی» از این دست به‌شمار می‌آیند. او آدم خوبی بود اما به‌علت معرفت ناقص به امام حسین(ع)، ضعف تحلیل و فقدان بصیرت، از قافله‌ عاشورا دور ماند. وی حتی به امام حسین(ع) نامه نوشت و ایشان را برای قیام به کوفه دعوت کرد. در نامه‌ او و برخی بزرگان شیعه‌ کوفه چنین آمده است: «ما پیشوایی نداریم. ‌ نزد ما بیا تا شاید خدا به‌واسطه‌ شما ما را بر محور حق گرد آورد. «نعمان‌ بن‌ بشیر» در قصر حکومتی لانه کرده ولی ما روز جمعه با او نماز نمی‌گزاریم و برای نماز عید همراهش از شهر خارج نمی‌شویم. اگر بفهمیم شما نزد ما می‌آیی، او را از شهر [کوفه] بیرون می‌کنیم و به شام برمی‌گردانیم».
اما او روز عاشورا به یاری امام نیامد در حالی‌که می‌دانست سیدالشهدا برحق است و یزید از ریشه فاسد است اما شک کرد و نیامد. بعد همین سلیمان ‌بن‌ صرد بعد از عاشورا گفت ما خودمان امام حسین(ع) را دعوت کردیم و ایشان میهمان ما بودند ولی به‌خاطر عدم یاری ما به شهادت رسیدند. حالا باید برویم کشته و شهید شویم تا پاک شویم به‌همین دلیل فرمانده‌ قیام توابین شد و طی سخنرانی‌اش گفت: «ما در انتظار آمدن خاندان پیامبرمان بودیم و به آنها وعده‌ یاری ‌دادیم و به آمدن ترغیب‌شان ‌کردیم ولی وقتی آمدند، در یاری‌شان سستی و دورویی کردیم و تماشاچی شدیم و منتظر ماندیم ببینیم چه می‌شود. تا اینکه فرزند پیامبرمان و باقی‌مانده‌ و شیره‌ ‌جان، گوشت و خون پیامبر(ص) نزد ما کشته شد.» سپس به مردم گفت: «به‌پا خیزید که خدایتان خشمگین است. نزد همسرانتان و فرزندانتان بازنگردید تا خدا از شما راضی شود. گمان نمی‌کنم خدا راضی شود مگر اینکه قاتلانش را بکشید یا کشته شوید. از مرگ نترسید؛ والله اگر از مرگ بهراسید، ذلیل می‌شوید».
وقتی شخصیت سلیمان‌ بن‌ صرد را زمان امیرالمؤمنین پیگیری می‌کنیم، می‌بینیم حضرت برای جنگ جمل از کوفه نیرو درخواست کرده بود ولی سلیمان نیامده بود. بعد از جنگ جمل، وقتی امام علی(ع) از بصره وارد کوفه شدند، سلیمان‌ بن‌ صرد خزاعی هم به دیدن حضرت آمد چون از بزرگان کوفه محسوب می‌شد. وقتی خدمت امام علی(ع) رسید، حضرت او را سرزنش کرد که چرا به جنگ جمل نیامدی؟ سلیمان بهانه‌هایی آورد اما حضرت علی(ع) نپذیرفتند و به او فرمودند: «تو دچار تردید شده‌ای. منتظر ماندی و نیرنگ به کار بردی، در حالی‌که نزد من از مورد اطمینان‌ترین افراد بوده‌ای. چه چیز تو را واداشت تا از اهل‌بیت پیامبرت دست برداری؟» شخصیت سلیمان ‌بن ‌صرد به‌گونه‌ای بود که در کارها ثبات‌ قدم نداشت، شک می‌کرد و دوباره تصمیم می‌گرفت. ابن‌سعد در کتاب «الطبقات‌الکبری» درباره‌ سلیمان می‌نویسد: «کان کثیر الشک و الوقوف؛ شخصیتش به‌گونه‌ای بود که خیلی در کارها تردید به دل راه می‌داد و توقف می‌کرد».
قسم چهارم شامل افرادی می‌شود که بررسی زندگی‌شان واقعاً برای امروز عبرت‌آموز است. این افراد حقیقتاً طرفدار امام حسین(ع) بودند. نه مشکل بیماردلی داشتند و اهل فساد بودند، نه نفاق و تردیدهای ناروا، و از جنگ و جبهه و جهاد هم نمی‌ترسیدند اما نگاهشان به مساله‌ امامت مانند اصحاب سیدالشهدا(ع) نبود و آن معرفت عمیق و صحیح را به مساله‌ امامت و شخص امام حسین(ع) نداشتند. آنها فکر می‌کردند همان‌گونه که خود امام گاه ‌و بیگاه در اقداماتشان با آنان مشورت می‌کنند؛ همچنان که می‌توانند به امام مشورت بدهند، در برابر تصمیم امام هم می‌توانند تصمیم دیگری بگیرند و خط برگزیده‌ امام را اشتباه بشمارند(!) و خط دیگری را که به نظرشان درست‌تر است، انتخاب کنند. آنها در قضیه‌‌ عاشورا معتقد بودند مبارزه‌ نظامی با یزید کار نادرست و بی‌ثمری است، زیرا کوفیان به امام(ع) وفا نمی‌کنند و امام در برابر یزید شکست می‌خورد و به شهادت می‌رسد بنابراین طبق تحلیل خودشان به این نتیجه رسیدند که قیام امام حسین(ع) فایده‌ای ندارد. از این‌رو از همراهی با امام خودداری کردند.
 این نگاه حتی به برخی افراد خاندان بنی‌هاشم و اقوام سیدالشهدا(ع) هم سرایت کرده بود. نظر این افراد از نظر تحلیلی این بود که امام حسین(ع) می‌روند، جان خود را از دست می‌دهند و به نتیجه‌ای هم نمی‌رسند. امام حسین(ع) برای آنها طی نامه‌ای نوشتند: «فَأِنَّ مَنْ لَحِقَ بی‌اُسْتُشْهِدَ وَمَنْ لَمْ یلْحَقْ بی ‌لَمْ یدْرِک الْفَتْحَ؛ هرکس به من بپیوندد، شهید خواهد شد و هرکس به من ملحق نشود، به فتح و پیروزی نخواهد رسید». ابن ‌جعفر که خودش از بزرگان بنی‌هاشم و اقوام امام حسین(ع) است، جزو همین دسته قرار می‌گیرد. حتی در ماجرای کربلا فرزند خودش را تقدیم امام حسین(ع) می‌کند و فرزندش در ماجرای کربلا به شهادت می‌رسد ولی خودش نمی‌رود و به حضرت می‌گوید جنگ با یزید عواقب سوئی دارد و به نتیجه نمی‌رسد و ضربه می‌خوریم. بهتر است با تعامل و ادبیات نرم با اینها برخورد کنیم. به امام حسین(ع) می‌گوید: «از مکه خارج نشو. من از کاری که تو آهنگ انجام آن را کرده‌ای، نگران هستم، ترس دارم خود و خاندانت را به هلاکت بسپاری.» این جملات نشان‌دهنده‌ این است که وی احساس می‌کند یک فهم مستقلی در مقابل فهم امام حسین(ع) می‌تواند داشته باشد(!)
یک سوال بزرگ در اینجا پیش می‌آید: چگونه فردی مانند ابن‌جعفر که فرزند «جعفر طیار»، صحابه‌ بزرگ پیامبر اکرم(ص) و پسرعموی سیدالشهدا(ع) است، با آن عظمت و بزرگی به این روز می‌افتد؟ تحقیق و بررسی که می‌کنیم، می‌بینیم این فرد انسانی بخشنده، اهل کمک، باسخاوت و انسانی خوشنام بوده است اما گاهی مبتلا به بی‌پولی می‌شد. به تعبیر امروزی، در سبک زندگی‌اش اهل قناعت نبود و زندگی پرخرجی داشت. معاویه از همین مشکل و روحیه‌ او استفاده کرد. او روی شخصیت ابن‌جعفر کار کرد و پول به او می‌داد. یک‌میلیون درهم برای وی مقرری تعیین کرد و یزید هم که آمد این یک‌میلیون درهم را به 2 میلیون درهم تبدیل کرد. معاویه مدعی بود به هیچ‌یک از بنی‌امیه به‌ اندازه‌ای که به پسر جعفر طیار کمک مالی کرده، کمک نکرده است. البته فرزند جعفر این مبلغ را صرف کنز و تجملات نمی‌کرد بلکه انفاق هم می‌کرد. به‌ هر حال این کار زمینه‌ مراوداتش با معاویه را زیاد کرد، حتی آنقدر مراوداتش با بنی‌امیه زیاد شد که یک ‌بار معاویه دختر وی را برای یزید خواستگاری کرد. او هم می‌خواست به این ازدواج رضایت بدهد ولی امام حسین(ع) جلویش را گرفتند و به وی فرمودند: حالا دیگر کارت به ‌جایی رسیده که می‌خواهی به اینها (بنی‌امیه) زن بدهی؟ اینها که خون بنی‌هاشم از شمشیرهایشان می‌چکد. بعد ابن‌جعفر در جواب سیدالشهدا(ع) گفت چه‌کار کنم، بدهی دارم و در سایه‌ این ازدواج، مالی به من می‌رسد.
طرح معاویه این بود که با توجه به موقعیت جعفر طیار در خاندان، خانواده‌اش را در مقابل خانواده‌ علی(ع) به‌عنوان رقیب مطرح کند. هدفش از بزرگ جلوه دادن فرزند جعفر کاستن منزلت فرزندان علی(ع) بوده؛ چنانکه یک‌بار به او گفت: «چقدر حسن و حسین را بزرگ می‌شماری؟ در حالی‌که آنها بهتر از تو نیستند، پدرشان نیز از پدر تو بهتر نیست و اگر فاطمه دختر پیامبر نبود، می‌گفتم مادرت اسماء نیز از او کمتر نیست»، اگرچه او به معاویه گفت به‌خدا این‌ دو و پدرشان بهتر از من هستند. ولی اگر کید معاویه و خدعه‌ او خوب برایش جا افتاده بود، باید به معاویه تودهنی محکم‌تری بزند، لکن ظاهراً به این نتیجه رسیده بود که با امویان باید با ادبیات ملایم گفت‌وگو کرد.
کسانی مانند محمد بن ‌حنفیه و ابن‌جعفر و ابن‌عباس به‌خاطر ارادت قلبی و رابطه‌ فامیلی‌ای که با سیدالشهدا(ع) داشتند، اگر کسی نزد آنها با سیدالشهدا(ع) می‌جنگید، آنها قطعاً به کمک حضرت می‌آمدند ولی چون اساس حرکت را درست نمی‌دانستند، آن‌قدر پای کار امام نبودند که به‌همراه ایشان از شهری به شهر دیگر بروند. این موضوع نشان می‌دهد انقلابی بودن و پای یک نهضت بودن، خودش مراتبی دارد و امثال ابن‌جعفر به‌خاطر ضعف تئوریک و روحیه‌ سازش، فقط حداقلی از این روحیه را داشتند.
 یکی دیگر از مصادیق دسته‌ چهارم، ابن‌عباس است. او نیز آرام‌آرام محاسباتش نسبت به بنی‌امیه عوض شد؛ یعنی مبارزه‌ مسلحانه با آنان را در آن شرایط سزاوار نمی‌دانست. زمینه‌های اشتباه محاسباتی جناب «عبدالله ‌بن‌ عباس» موجب شد بنی‌امیه همچنان به او امیدوار باشند و سعی کنند از طریق او در اراده‌ اهل‌بیت علیهم‌السلام در مبارزه با ظلم و استکبار امویان، اخلال ایجاد کنند. امروز هم جریان استکبار یکی از مدل‌های نفوذش اینگونه است. نگاه و مبانی امروز رهبر حکیم انقلاب نسبت به موضوع نفوذ، برگرفته از نگاه سیدالشهدا(ع) است، زیرا تاریخ دوره‌ سیدالشهدا(ع) را که پیگیری کنیم، می‌بینیم همان نگاهی است که سیدالشهدا(ع) نسبت به مواجهه با استکبار داشته‌اند. دشمنی آمریکا با ما، دشمنی با جمهوری اسلامی به‌عنوان یک کشور و حضرت امام خمینی و مقام معظم رهبری به‌عنوان یک شخص نیست بلکه دشمنی با انقلاب اسلامی و حتی به‌طور کلی‌تر، با اسلام است.
اساساً بنی‌امیه با آمریکا و اسرائیل از جهات متعددی شباهت دارند. انگار ماهیت مشترکی در تاریخ دارند. همه زیاده‌خواه هستند، انحصارطلبند، می‌خواهند همه‌ عالم را زیر سلطه‌ خود و حزب خود داشته باشند، نه‌تنها با شیعه و شیعیان، بلکه با اسلام و انقلاب اسلامی دشمنی دارند، درصدد نابودی اسلام هستند، می‌خواهند فرهنگ و سبک زندگی مردم همان‌گونه‌ باشد که آنها می‌خواهند، برای مردم اهمیت قائل نیستند، به‌راحتی به حقوق مردم تجاوز می‌کنند، مردم را برده‌ خود می‌پندارند و از قتل‌ و غارتشان هیچ باکی ندارند و برنامه‌ریز، زیرک، تشکیلاتی و حزبی عمل می‌کنند. در این میان، تنها کسانی تا آخر در مسیر حق می‌مانند که تابع بی‌چون‌وچرای «ولی زمانه» باشند و رفتار و گفتار خود را با وی مطابقت دهند.
 منبع:  دفتر حفظ و نشر آثار
حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای


Page Generated in 0/0038 sec