printlogo


کد خبر: 197608تاریخ: 1397/6/5 00:00
میراث ناقص‌الخلقه خان!

صادق فرامرزی: «به من بگویید دیکتاتور!» این عبارت مشهوری است که سیدضیاءالدین طباطبایی، نخستین نخست‌وزیر رضاشاه پهلوی فردای کودتای 3 اسفند در گفت‌وگویی که با احمدشاه قاجار داشته، به زبان آورده است. فارغ از آینده پرفرازونشیب این نخست‌وزیر ناکام و میزان اشراف یا عدم اشراف او به بار معنایی منفی واژه دیکتاتور می‌توان این عبارت را به‌ عنوان شاه‌بیتی از منش و روش آغازین حکومت پهلوی فرض کرد؛ فرضی که مبنای آن بیش از شکل دیکتاتوری آن حکومت اشاره به ماهیت تقلیدی و نسخه رونویسی شده توسعه و مدرنیزاسیونی دارد که بعدها توسط رضاخان پیگیری شد.
صرف‌نظر از تمام بحث‌ها پیرامون بازشناسی شخصیت رضاخان می‌توان با بررسی عملکرد وی قضاوتی معقول از دوره زمامداری او داشت، به عبارت دیگر به جای آنکه با پیش‌فرضی مثبت یا منفی نسبت به شخصیت وی در جست‌وجوی یافتن دلایلی برای اثبات صحت قضاوت شخصی‌مان باشیم، می‌توانیم با نگاهی کلان به مجموعه اقدامات انجام شده از جانب وی در پایان به سطحی از شناخت شخصیت او دست پیدا کنیم. در تعریف یک خطی موافقان «استالین» از دوره زمامداری او زیاد گفته می‌شود که «استالین شوروی را با گاوآهن تحویل گرفت و با بمب اتم تحویل داد»، هرچند که محتوای لفظی این عبارت تقریبا صحیح است اما نمی‌تواند مبنای قضاوتی جامع درباره مجموعه عملکرد را به مخاطب تحویل دهد، زیرا محدود کردن مجوعه عملکرد به یک اقدام مثبت یا منفی خود به خود زمینه‌ساز یک تقلیل‌گرایی و سطحی‌نگری خواهد بود. مثال رضاخان و بررسی دوره حکمرانی وی نیز از این قاعده مستثنا نیست و محدود کردن زاویه دید نسبت به آن دوره بر مبنای یک یا چند عملکرد خاص صرفا افق دید آدمی را برای تحلیل کلیت آن دوره محدود می‌کند.
طرفداران یا لااقل آنها که به مجموعه دوره حکومت رضاخان نگاهی مثبت دارند، وی را پدر «ایران مدرن» لقب می‌دهند و در اثبات سخن خود به مجموعه نهادسازی‌‌های بروکراتیک، رونق یافتن نسبی صنعت نوین، بسترسازی ارتباطات گسترده جهانی، سامان دادن به مساله بهداشت، تاسیس مدارس متعدد و دانشگاه تهران و مواردی از این دست استناد می‌کنند و چنین نتیجه می‌گیرند که رضاخان به‌رغم داشتن مشی دیکتاتوری که لازمه به سامان رساندن ایران در آن برهه بوده است(!) کشورمان را وارد دوره نوینی از تاریخ کرد و برای نخستین‌بار برنامه مدرنیزاسیون را پیاده کرد. آنها غالبا با مقایسه دوران دیکتاتوری وی با حکومت‌‌های مطلقه دوره گذار در اروپای غربی چنین ادعا می‌کنند که برخورد او نیز با سنت و مذهب مشابه برخورد آن حکام با نهاد کلیسا و نظام ارزشی آن به‌عنوان سدراهی در برابر موج مدرنیته بوده است. در سوی دیگر نیز مخالفان یا لااقل آنها که به مجموعه دوره حکومت رضاخان نگاهی منفی دارند با یادآور شدن مصادیق متعدد از جمله ضررهای جبران‌ناپذیر وی به عشایر، اقدامات هویت‌زدای او در مبارزه علیه مذهب اکثریت جامعه، تصاحب بیش از 2 هزار روستا و به مالکیت خود درآوردن آنها، سرکوب شدید سیاسی، زدن ضربه نهایی به دستاوردهای مشروطه و... به محکوم کردن دوره زمامداری وی می‌پردازند و دوره حکومت وی را جزو بدترین ادوار تاریخ به شمار می‌آورند.
واقعیت امر آن است که همان‌قدر که استالین شوروی را با گاوآهن تحویل گرفته بود و با بمب اتم تحویل داده بود، بخش عمده‌ای از مصادیقی که در تایید یا رد دوره حکمرانی رضاخان به آنها استناد می‌شود، صحت دارد اما هیچ‌کدام از این مصادیق بدون داشتن نگاهی کل به جزء ما را به نتیجه مورد نظر درباره دوره حکمرانی او نمی‌رساند. رضاخان در بستر بی‌دولتی و عدم ثبات سال‌‌های پایانی قرن 13 هجری به قدرت رسید و در جامعه‌ای که بی‌دولتی و عدم ثبات اجتماعی آن را به بحران نکشاند، هیچگاه فردی مانند رضاخان موقعیت و بستر رسیدن به قدرت را به دست نمی‌آورد. رضاخان مولود این فضا بود و مهم‌ترین کارویژه خود را نیز گذار از این بی‌دولتی و رسیدن به یک ثبات نسبی می‌جست اما برای رسیدن به همه اینها مسیری عکس را طی کرد که اثرات بلندمدت آن تا سالیان سال باقی ماند که حتی بعضا هنوز هم به چشم می‌آید.
رضاخان بخش زیادی از بی‌ثباتی اجتماعی را از بین برد و حکومتی نسبتا باثبات را نیز تاسیس کرد اما آنچه در این میان رخ داد آن بود که او به جای تقویت مفهوم دولت-ملت (که مدعی شکل دادن به آن بود) جامعه را روزبه‌روز ضعیف کرد تا دولت در ظاهر امر قوی و مقتدر به چشم بیاید. در دوران او دانشگاه تهران و مدارس مختلف تاسیس شد اما ایده محوری‌‌‌‌اش برای امتداد یافتن قدرت دولت، بی‌اعتبار کردن نخبگان و راهی بود که از طریق دانشگاه شکل و قوام می‌یافت. او به ظاهر امر حکومتی با مختصات مدرن را تاسیس کرد اما به‌جای آنکه به تقویت نهاد حکومت بپردازد به حکومت شکلی شدیدا شخصی شده داد و یک پاتریمونیالیسم (پدرسالاری) فاسد را به جامعه تحمیل کرد. او شعارهای مدرن را از لابه‌لای ستون‌‌های جراید روشنفکری بیرون کشید و به صحنه سیاست‌گذاری آورد اما راه مدرنیزاسیون را به‌جای آنکه از طریق تقویت نهادهای اجتماعی طی کند با شکلی از بالا به پایین پیگیری کرد. او اقتدار خان‌ها و ایلاتی را که ساز جدایی می‌زدند سرکوب و نابود کرد اما با تبدیل کردن خود به بزرگ‌‌‌‌‌ترین خان و مالک کشور فضا را به سمت و سویی برد که کشور به‌جای رهایی از خان‌سالاری به یک پدرسالاری بزرگ دچار شود. او سعی کرد نهاد دولت را از فضای قبیله‌ای به جامانده از دوران قاجار به شکلی شبیه سلطنت مدرن در آورد اما برای این کار مجلس را به فرمایشی‌‌‌‌‌ترین سطح ممکن در طول تاریخ کشور رساند. او مدعی پیگیری پروژه مدرنیزاسیون بود اما خود دولت را به جهتی خلاف تعریف مدرن کاملا شخصی‌‌سازی کرد. او به ‌جای آنکه از ظرفیت سنت و مذهب برای تقویت مفهوم «ملی‌گرایی» در برابر «قوم‌گرایی» استفاده کند، ملی‌گرایی را تبدیل به روش و منشی در برابر همه سنت‌ها و ارزش‌های مذهبی کرد که در دهه‌‌های بعد موجب آن شد که ایران تا آستانه چندپارگی در آذربایجان و کردستان برود. او بخش عمده‌ای از بودجه کشور را صرف تاسیس و تقویت ارتش کرد اما هیچگاه اجازه نداد ارتش در ساختاری مناسب تبدیل به یک نهاد غیرفرمایشی شود. او راه‌آهن را به توصیه‌‌های خارجی وارد ایران کرد اما به‌ جای آنکه این راه‌آهن تبدیل به مبدأ ارتباطی با جهان شود، ایران را تبدیل به شاهراهی استراتژیک برای دخالت نظامی دولت‌‌های متخاصم اروپایی کرد. او سعی کرد ایران را بالاتر از همه مفاهیم قومی و قبیله‌ای که هویت‌بخش مردم آن دوره بود، تبدیل به تنها مفهوم هویت‌بخش کند اما هیچ‌گاه به این نیندیشید که ملیت ذیل مفهوم استقلال به رسمیت شناخته می‌شود نه مخالفت با سنت. او مجموعه اقدامات زیادی را با نتایجی متفاوت از آنچه در ظاهر جلوه می‌نمود پایه‌‌گذاری کرد که اثرات آن در یک مدرنیزاسیون مریض جلوه‌گر شد.
رضاخان مولود فضایی تهدیدآمیز بود که در سایه بی‌اعتبار شدن نهادهای قدرت هرلحظه امکان فروپاشی وجود داشت اما زمانی که سقوط کرد هنوز هم این تهدید بر کشور سایه افکنده بود. دستاوردهای متعدد او هیچ‌کدام موجب علاج ایران در رسیدن به یک حکومت با ثبات که پشتوانه مردمی مانع از فروپاشی آن شود، نبود و او در سایه همان بیگانگی میان دولت و ملت دقیقا در همان شرایطی که به قدرت رسیده بود از قدرت ساقط شد. رضاخان یادگاری‌‌های زیادی را برای ایران به جا گذاشت که همگی آنها در «ناقص‌الخلقه» بودن با یکدیگر وجه شباهت داشته و دارند. او مفاهیم و پدیده‌‌های جدید را دوست داشت و بی‌آنکه ماهیت آنها را بشناسد همانند سیدضیاء که دوست داشت دیکتاتور خطاب شود (بی‌آنکه بداند دیکتاتور بودن در ارزش‌‌های مدرن معنایی منفی می‌دهد) سعی می‌کرد در سایه هرچیزی که مدرن نامیده می‌شود برای خود هویتی دست و پا کند. محل تضاد شدن ملیت و دیانت، نافی یکدیگر معنا شدن سنت و پیشرفت، نهادسازی بر پایه اعتبار فرد، سرکوب همگانی به بهانه ایجاد ثبات و ده ها مورد از این دست مهم‌ترین میراث به جا مانده از رضاخان است. او فرزندان ناقص‌الخلقه زیادی را تقدیم کشور کرد که هرکدام نام یکی از پدیده‌ها و تجربه‌‌های مدرن را به دوش می‌کشیدند.
 


Page Generated in 0/0036 sec