printlogo


کد خبر: 195544تاریخ: 1397/4/27 00:00
دسته جارو با بیل!

خیلی تاریک و تنگ بود...
تازه چشم هام گرم شده بود و داشتم عادت می‌کردم که انگار یک دسته بیل خورد توی کمرم.
آخ گویان اومدم بلند شم ببینم چه خبره که سرم محکم خورد به سنگ.
ترجیح دادم همونطور دراز کش ببینم اوضاع از چه قراره.
داشتم با خودم فکر می کردم این طلبکارا دیگه چجوری آدرسمو پیدا کردن که یک شمایل سیاه با یک دفتر بزرگ جلوی روم قد کشید.
بهش گفتم قربونت برم حتما اشتباهی شده همین یه ماه پیش که تازه اومده بودم به همه سوالاتون جواب دادم، ولمون کن بذار اینجا سرمونو راحت بذاریم روی زمین.
داشتم غر می‌زدم که گفت من رو از اداره خدمات فرستادن، ابلاغیه افزایش قیمت قبر اومده یا همین الان قیمت خرید قبرتو میدی یا جُل ‌و پلاستو می‌ریزم بیرون!
گفتم عزیز من دیالوگ رو داری اشتباه میگی جُل و پلاس کجاست فقط من موندم و یه دست کفنم آخه چجوری پول تو جور کنم؟!
گفت من نمیدونم دستور از بالاست. سریع جمع و جور کن که مشتری آوردم.
مثل اینکه یه میت مایه دار پیدا کرده بود که قبرو بهش بندازه.
هرچی بهش گفتم پول مرده خوردن نداره اما به گوشش نرفت.
تصمیم گرفتم قبل از اینکه اونا جُل و پلاسم و بریزن بیرون خودم مثل یک میت آبرومند پاشم و برم.
با خودم فکر کردم تا وقتی زنده بودم همش دربه دری و بدبختی، مثل اینکه اینجاهم تا گور به گورمون نکنن ول کن نیستن.
کدخدا کرمتو شکر.
یکی دوباره با دسته بیل زد تو کمرم
اما مثل اینکه دسته ی جارو بود
به جای اون شمایل سیاه، خانمم بالای سر وایستاده بود و خونه رو گذاشته بود رو سرش که پاشو طلبکارات دم درن.
فقط رو به آسمون کردم و گفتم خدایا کی می‌میرم راحت شم از این وضعیت!
 


Page Generated in 0/0029 sec