|
1
2
3 |
|
8
15 |
|
4
6
7 |
|
5 |
|
11
16 |
|
12
13 |
|
9
14 |
|
10
|
|
|
|
|
|
ارسال به دوستان |
|
پرینت |
|
اندازه فونت | جابجایی متن |
اسرار هزار ساله
تاریخنویسی شما با تاریخنویسی رسمی متفاوت است. از نظر خودتان، مهمترین نقاط این تفاوتها در کجاست؟
اگر این تفاوت وجود دارد یا احساس میشود، به این علت است که ورود من به عرصه تاریخنگاری با انگیزههایی بود خاص خود من. هر انسانی برای رویکرد به مسالهای، دارای انگیزههای مختص به خودش است و وجه تمایز انسانها در این است.
من برخلاف بسیاری از مورخان، از درون یک زندگی متلاطم سیاسی و پر از تلاش و جستوجو برای «شناخت» وارد حوزه تاریخ شدم. من از درون خانوادهای وارد عرصه سیاست و سپس پژوهش شدم که با خیلی از خانوادههای دیگر تفاوت داشت به این معنا که خانواده من سران یکی از طوایف کوهنشین جنوب فارس بودند و ما را در سه نسل قتلعام کردند: پدر بزرگ و یک عمو و تعدادی از خویشانم در 1295، دو عمو و تعدادی از خویشانم در 1311 (در پی قیام عشایر فارس) و پدرم در سال 1343. من نخستین فرد مذکر از نسل خود هستم که در یکصد سال اخیر سنم از 50 گذشته است. در سه نسل اخیر، دیگران زیر 50 رفتند. به تأثیر و به تبع این سنت، من از
13- 12 سالگی وارد عرصه سیاست شدم؛ بسیار پرشور و جستوجوگر. بزرگترین دغدغه من از ابتدا این بود که چرا باید عشیره و خاندان من چنین سرنوشتی مییافت. در تمامی این دوران، از بدو آشناییام با تاریخ تا امروز، دغدغه اصلیام شناخت ناشناختهها بود، یعنی حوزههایی که ضرورت شناخت آن حس میشود، بهطور اجمال آن را میشناسیم، ولی طبق یک قاعده غیررسمی و تعریف نشده درباره آن سکوت میشود. در واژگان سیاسی به اینگونه پدیدهها، که محققان رسمی یا آکادمیک بهطور غیررسمی در مسکوت گذاردن آن اجماع دارند، «توطئه سکوت» (Conspiracy of Silence) میگویند. این «توطئه سکوت» انگیزههای مختلفی دارد. انگیزه کاوش من در تاریخ و ورود من به جرگه تاریخنویسان برای شناخت و سپس معرفی برخی عرصههایی بود که دیگران با «توطئه سکوت» از کنار آن میگذشتند.
مثلاً من بدیهی میدیدم که سازمانهای اطلاعاتی نقش مهمی در شکلگیری تاریخ معاصر دارند ولی مورخان آکادمیک ترجیح میدهند اصولاً وارد این حوزه نشوند. این امر مختص ایران نبود، در غرب نیز چنین بود. این «تابو» تا بدان حد بود که اصولاً پرداختن به اینگونه مسائل منافی با «پرستیژ علمی» معرفی میشد. کریستوفر اندریو، استاد ارشد دانشگاه کمبریج و یکی از مورخانی که این «تابو» را شکست، مینویسد: «تاریخنگاران آکادمیک که دشواری پژوهش اطلاعاتی آنان را دلسرد میکند، معمولاً به نادیده گرفتن و ناچیز شمردن ابعاد اطلاعاتی تاریخ تمایل دارند. در بسیاری از بیوگرافیهای نخستوزیران، وزیران خارجه و دیگر وزیران بریتانیا، حتی نام رؤسای سرویسهای اطلاعاتیشان عنوان نشده است. چنین تغافلی غیرقابل درک و نادرست است... هر تحلیلی از سیاست دولت، بویژه در زمینه مسائل خارجی و دفاعی، که بر ابعاد اطلاعاتی چشم پوشد، ناقص خواهد ماند و حتی ممکن است به استنتاجی واژگون برسد.» به عبارت دیگر، عرصههایی که به عنوان «فرا سیاست» (Parapolitics) شناخته میشود تا دو دهه پیش، از حوزه مطالعات آکادمیک خارج بود. واژه «پارا- پالیتیک» اخیرا به واژگان زبان انگلیسی افزوده شده دقیقا به همان معنایی که منظور من است: یعنی شناخت لایههای ناشناخته و تعمداً مسکوت گذارده شده یا مغفول تاریخ، یعنی بهطور اخص شناخت نقش سرویسهای اطلاعاتی یا کانونهای پنهان در تاریخ.
تفاوت دومی که میان کار خود با بسیاری از مورخان دیگر احساس میکنم، کاوش مبتنی بر دانشهای مختلف علوم اجتماعی به تاریخ است. من کار خود را از علوم اجتماعی و مردمشناسی، با گرایش به ایلات و عشایر آغاز کردم. در حوزه جامعهشناسی، مردمشناسی و علوم سیاسی مطالعات جدی و تالیفاتی داشتم. با فلسفه غرب و فلسفه اسلامی نیز آشنا بودم. برای مثال، بیشتر آثار مرحوم سیدجلالالدین آشتیانی را خوانده و فهمیده بودم. با ادبیات و شعر کلاسیک فارسی و با رمان آشنا بودم. رمان فراوان خوانده و معتقد بودم بدون خواندن رمان نمیتوان جامعه را شناخت، مثلاً بدون خواندن «بینوایان» ویکتور هوگو نمیتوان فرانسه عهد لویی فیلیپ را شناخت یا بدون خواندن آثار تولستوی ، بالزاک و استاندال نمیتوان به شناخت جامعی از تاریخ غرب سده نوزدهم رسید. با نظرات متفکران بزرگ اقتصادی غرب نیز آشنایی داشتم و زمانی در کلاسهای خصوصی برای دانشجویان «اقتصاد سیاسی» تدریس میکردم. نخستین آشنایی جدی من با تاریخنگاری در 14 سالگی بود که تصادفا دوره کاملی از مجله خواندنیها (از شماره اول در سال 1320 تا سال 1335) را از دستفروشی در شیراز به مبلغ 50 تومان خریدم. این مجموعه را با ولع خواندم در حدی که حوادث در ذهنم ثبت شد. در سالهای 1353- 1349 در زندانهای کریمخانی و عادلآباد شیراز بعضی از هم سلولیهایم، که بعضاً از سران گروههای سیاسی بودند، به سراغم میآمدند و جزئیات حوادث تاریخی دوران 1332- 1320 را از من میپرسیدند. در آن زمان کمسن و سالترین زندانی سیاسی بودم. با بسیاری از سران و فعالان برجسته جریانهای سیاسی که در زندانهای شیراز بودند، جلسات خصوصی گذاشتم و تاریخ معاصر را از زبان خودشان شنیدم و به حافظه سپردم: افرادی مثل عزتالله سحابی و طاهر احمدزاده از نهضت آزادی، علی خاوری (در سال 1349 در زندان کریمخانی شیراز) و عمویی و کیمنش و طبری از حزب توده، غنی بلوریان و عبدالله عزتپور از حزب دموکرات کردستان، مجید امین مؤید از فرقه دموکرات آذربایجان، مهرداد سورکی و عزیز سرمدی و فرخ نگهدار از گروه جزنی، پیران از حزب ملل اسلامی، محمدرضا شالگونی و داوود صلحدوست از گروه فلسطین و بسیاری از سران چریکهای فدایی و مجاهدین خلق مانند محمود محمودی، بهرام قبادی، حمید ارضپیما و... (فدائیان خلق) و منصور بازرگان، علیمحمد تشید، لطفعلی بهپور، علیرضا زمردیان، عباس داوری، نبی معظمی، آوخ و ... از مجاهدین خلق. حتی یادم است که تنها زندانی عضو گروه توفان، فردی به نام حسن سعادتی بود. با اصرار چند جلسه با ایشان برگزار کردم و تاریخ معاصر و تاریخ گروهشان را از زبان خودشان شنیدم. قبل و بعد از زندان نیز با فعالان مذهبی نهضت امام ارتباط داشتم و حتی یادم است که در جلسهای با مرحوم آیتالله ربانی مباحثه مفصلی بر سر یکحزبی یا تکحزبی بودن حکومت اسلامی کردم در حالی که سن و سالی نداشتم (مرحوم ربانی از یک حزبی بودن حکومت اسلامی دفاع میکردند). زمانی که بهطور تخصصی وارد حوزه تاریخ شدم، طبعا این مطالعات و تجربه در تاریخنگاریام مؤثر بود. چنین نبود که صرفاً به «سند» اکتفا کنم. تحلیل عقلی و تلاش برای استنتاج عقلی از دادههای خشک تاریخی را، مشروط بر اینکه تحلیل معقول و مستدل باشد، بهترین راه برای تاریخنگاری شناختم.
چرا شما در مواردی که مطرح کردید با دیگران زاویه دارید؟
من با انگیزه شناخت نقاط کور و مبهم و ناشناخته تاریخ و «حوزههای ممنوعه» وارد تاریخنگاری شده و بهطور تخصصی به تاریخ پرداختم. زمانی وارد این عرصه شدم که اصولاً تاریخنگاری ایران تا انقلاب مشروطه پیش میآمد و تاریخنگاری پس از مشروطه و دوران پهلوی اصلاً مطرح نمیشد. این «تابو» را من شکستم و بهعلاوه کوشیدم نقش کانونهای پنهان قدرت (داخلی و خارجی) در تحولات دوران مهم مشروطه و پس از آن را بشناسم و بشناسانم. جوان بودم و شور و انرژی عجیبی برای این شناخت داشتم. بنابراین، طبیعی است که بسیاری از مسائل مربوط به این دوران را نخستین بار من مطرح و پیگیری کنم. مثلاً، نقش ریپورترها (اردشیر و شاپور، پدر و پسر) در انقلاب مشروطه و دو کودتای سرنوشتساز 1299 و 1332 را من شناختم و معرفی کردم. مسائل زیادی است که بهتدریج وارد حوزه تاریخنگاری شد.
در حوزه تاریخنگاری معاصر، من به دلیل علاقهام به اندیشه سیاسی و آشناییام با اندیشه سیاسی غرب، معتقد بودم که باید مباحث نظری که در دوران معاصر طرح شده و شکل گرفته و امروز زیرساختهای فکری ما را تشکیل میدهد، مثل مباحث مربوط به تاریخ ایران باستان که در تکوین حکومت رضاشاه نقش مهمی داشت یا مباحث مربوط به مدرنیزاسیون و توسعه که از زمان انقلاب مشروطه تا امروز مهمترین مساله فکری ماست، در حوزه تاریخنگاری معاصر بررسی شود. یعنی این عرصهها بخشی از تاریخ اندیشه سیاسی جدید در ایران است.
علاوه بر «تاریخنگاری معاصر» که امروز تا پایان دوره پهلوی و وقوع انقلاب اسلامی امتداد دارد و در این نقطه پایان مییابد، به ضرورت «تاریخنگاری روز» (Current History) نیز اعتقاد داشته و در این راه کوشیدهام، یعنی تاریخنگاری پس از انقلاب و حوادث جاری. برخی مقالات و مصاحبههای من در زمینه سیاستهای مدرنیزاسیون پس از انقلاب اسلامی و سه کتاب من در این حوزه است: کودتای نوژه، حزب توده از آغاز تا فروپاشی و زمین و انباشت ثروت: تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز که مبحث بسیار مهمی است.
آیا این تعصب ملی ماست که موجب شده تا تاریخنویسی ما از بیان حقایق فاصله بگیرد، چگونه؟
تاریخنگاری ما از بیان حقایق فاصله نگرفته. تاریخنگاری یک جریان خاص نیست؛ یک حوزه دانش است که در آن گرایشها و افراد فراوانی حضور دارند. اگر قلب حقایق دیده میشود مختص به همه جوامع است و به دلایل عدیدهای باز میگردد. مثلاً در غرب تاریخنگاری سده نوزدهم شالوده تاریخنگاری آکادمیک (دانشگاهی و رسمی) جدید را گذارد. متفکران غربی کوشیدند تا برای اروپای غربی و تمدن جدید غربی یک تداوم و تسلسل تاریخی تا یونان باستان ایجاد کنند، بدینترتیب، مفاهیمی مثل «غرب» و «شرق» ایجاد شد به مفهومی که امروز میشناسیم. از سوی دیگر، تاریخنگاری رسمی غرب در سده نوزدهم چنین پایهگذاری شد که گویا تمدن جدید غرب پیامد رنسانس ایتالیای سده پانزدهم میلادی است و تداوم تمدنهای یونان و روم باستان. حتی اگر به تاریخ فلسفه کاپلستون نیز بنگرید این نگاه دیده میشود، یعنی کاپلستون در حالیکه خود منتقد است که چرا فلسفه مسیحی دوران قرون وسطی در دانشگاهها مسکوت مانده و به متفکران بزرگ مسیحی چون اگوستین و اکوئیناس پرداخته نمیشود و دانشجویان فلسفه در غرب باید از ارسطو (متوفی 322 قبل از میلاد) به بیکن و دکارت در قرن شانزدهم میلادی بپرند، خودش دوره طولانی و پربار فلسفه اسلامی را در تاریخ اندیشه فلسفی مسکوت میگذارد. این یعنی «فاصله گرفتن از حقایق» که فرمودید.
یا در سنت تاریخنگاری غرب، مبدأ غرب جدید «رنسانس» عنوان میشود و ما نیز باورمان شده و حتی در نقد تمدن جدید غرب این مبدأ را پذیرفتهایم. ترسیم تمدن جدید غرب به عنوان تداوم «رنسانس» برای این است که این تمدن حاصل یک «نوزایی» فکری جلوه داده شود و یک تحول فرهنگی که از رنسانس آغاز شد. در حالیکه از نظر من، رنسانس خود معلول تحولاتی است که در جنگهای صلیبی و پس از جنگهای صلیبی در اروپای غربی رخ داد. در این حوزه نیز تفاوت نظرهای جدیای است که ما توجه نمیکنیم. اولاً مدتهاست این کلیشه که «رنسانس» در سدههای پانزدهم و شانزدهم میلادی رخ داد در هم شکسته و محققان جدی، مانند آرماندو ساپوری و چارلز هسکینز، رنسانس واقعی غرب را در سدههای یازدهم، دوازدهم و سیزدهم میلادی و به دلیل جنگهای صلیبی و آشنایی با تمدن اسلامی میدانند. یکی از دستاوردهای جنگهای صلیبی تأسیس حوزههای علمیه در اروپا بود. حوزه علمیه پاریس در سال 1160 میلادی و حوزه آکسفورد بهعنوان شاخهای از حوزه پاریس و سپس حوزه کمبریج تأسیس شدند. این حوزهها برنامههای خود را به تقلید از حوزههای اسلامی، مانند نظامیه بغداد، تنظیم کردند؛ بی هیچ تغییری. از نظر من اصولاً نمیتوان بسیاری از مفاهیم کلی (فراروایتهای) شکل گرفته در دوران معاصر را به گذشته تعمیم داد. از جمله این انگاره که تمدن جدید غرب تداوم تمدنهای یونان و روم باستان است درست نیست. در آن اعصار ما چند حوزه بزرگ تمدنی داشتیم که یکی از مهمترین آنها حوزه تمدنی مدیترانه بود که شامل مصر، یونان، روم باستان و تمدنهای شرق مدیترانه و شمال آفریقا میشد. اینها خود را «شرقی» و «غربی» یا «اروپایی» و «آسیایی» نمیدانستند. البته در تاریخنگاری ما نیز «فاصله گرفتن از حقایق» کم نیست. مطالب فوق را اجمالاً عرض کردم که بدانیم در همه جا چنین است و این مساله به «تعصب ملی» ما ربطی ندارد گرچه در تاریخنگاری ایران، این «تعصب» نیز مؤثر بوده است.
همواره کتابها و مقالات زیادی درباره «زرسالاری یهود» نوشته شده و میشود، اما شما «زرسالاری پارسی و یهودی» را بررسی کردهاید، چرا؟
منظور من از «پارسیان» ایرانیان نیست بلکه اقلیت زرتشتی هند است که در قرون هجدهم و نوزدهم میلادی در غرب هند زندگی میکردند. سران این طایفه «پارسی» ابتدا در پیوند با استعمارگران پرتغالی و سپس دیگر اروپاییان و سرانجام در پیوند با انگلیسیها و آمریکاییها به خاندانهای زرسالار بزرگ شرق و جهان بدل شدند. جلد ششم کتاب زرسالاران من (که منتشر نشده) به معرفی این طایفه پارسی اختصاص دارد که تأثیرات بسیار مهمی در دوران قاجاریه و بویژه در دوران مشروطه و پس از آن در ایران نهاد تا حدی که میتوان تأسیس سلطنت پهلوی را متأثر از این کانون دانست و نفوذ بزرگ آن در دیوانسالاری استعماری بریتانیا. لازم به توضیح است که این الیگارشی پارسی برای خود تاریخی جعل کرد و طبق افسانه منظومی بهنام «قصه سنجان» مدعی شد، از بقایای اشراف و موبدان ساسانی است که به دلیل تعقیب و آزار مسلمانان در قرون اوّلیه هجری به هند مهاجرت کرده است. این افسانه، به دلیل نفوذ اردشیر ریپورتر (رئیس شبکههای اطلاعاتی انگلیس در ایران که خود پارسی بود و به دلیل نفوذ مالی و سیاسی الیگارشی پارسی بمبئی) در دوران مشروطه در ایران رواج گستردهای یافت. این افسانه را نه تنها من نقد کردهام بلکه برخی محققان برجسته پارسی، بویژه گشتاسپ شاه نریمان که بزرگترین اندیشمند معاصر پارسی هند بهشمار میرود، این قصه را از اساس مجعول میدانند که در زمان پرتغالیان و به تأثیر از یهودیان مخفی (مارانوها)، که در امپراتوری استعماری پرتغال در شرق بسیار مقتدر بودند، ساخته شد. محققان پارسی هند چون بهرامشاه ناسیکوالا، باتنا و کلنل مهربان سهراب ایرانی نیز این قصه را کاملا مجعول و فاقد هرنوع پایه تاریخی میدانند. بهزعم آنان، پارسیان از قبل از اسلام در هند سکنی داشتهاند و داستان فرار آنان از دست اعراب برای حفظ دینشان کاملا مجعول و بیپایه است. باتنا در سال 1943 در کنفرانس شرقشناسی بنارس، پژوهشی در اثبات دروغین بودن این قصه ارائه داد و این گزارش را با عنوان «قصه سنجان؛ دروغی آشکار» منتشر کرد و در مقدمه آن نوشت: «قصه سنجان از سوی بسیاری از دانشمندان پارسی و غیر پارسی مورد پذیرش قرار گرفته و یک اثر تاریخی جدی انگاشته میشود. بهرغم دروغین بودن این قصه، از آنجا که سرانِ خودساخته جامعه پارسی و برخی به اصطلاح استادان دارای مدرک دکترای مصرند تا ما پارسیان را با پذیرش این قصه به عنوان تاریخ واقعی زرتشتیان هند به گمراهی کشند، من لازم دانستم تا گزارش خود را منتشر کنم.» توجه کنیم که اصولاً مکانی بهنام «سنجان»، که گویا پارسیان به آنجا گریختند، در هیچ نقطهای از هند وجود نداشته و این نام آشکارا یک نام پرتغالی است (سن+ جان= جان مقدس) و نیز اصولاً در ایران هیچ نوع فشار دینی به زرتشتیان و پیروان دیگر ادیان برای پیروی از اسلام وجود نداشته و طبق منابع تاریخی معتبر میدانیم که تا قرون ششم و هفتم میلادی زرتشتیان آزادانه در ایران زندگی میکردند. کتاب بسیار مهمی که بر اساس آن میتوان جعلی بودن ادعاهای مندرج در قصه سنجان را ثابت کرد، تاریخ و فرهنگ ایران اثر گرانقدر مرحوم دکتر محمد محمدی ملایری است. دکتر محمدی ملایری اندیشمندی بزرگ بود که متأسفانه قدر او در زمان حیاتش شناخته نشد؛ بهرغم اینکه من بارها در مصاحبههایم از کتاب هفت جلدی ایشان تجلیل کردم. داستان «قصه سنجان» را از آن رو به تفصیل بیان کردم تا توجه کنید به تفاوت زاویه نگاه من. اگر من این اسطوره دروغین را نقد میکنم ممکن است از سوی کسانی که پارسیان هند را واقعاً فراریان ایرانی در زمان حمله اعراب میدانند یا اصالت قصه سنجان را بدون نقد علمی پذیرفتهاند و مرتب این مسائل را تکرار میکنند، به «دگراندیشی» یا «زرتشتی ستیزی» متهم شوم. چنین است بیان نقش مانکجی هاتریا به عنوان مسؤول شبکههای اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران ناصری که بعداً این نقش را سر اردشیرجی ریپورتر به دست گرفت. در بسیاری موارد دیگر نیز چنین است. مثلاً در زمینه نقش «بهائیان مخفی» در عملیات اطلاعاتی و ترورهای دوران مشروطه، مانند نقش احسانالله خان دوستدار (بهائی متعصب) در تخریب نهضت جنگل یا نقش ابوالفتحزاده و دیگر بهائیان در ترورهای کمیته مجازات و ... بیان این مطالب، که همه نو است و کاملاً مستند، سبب شده که به «بهائی ستیزی» متهم شوم. یا بیان نقش «یهودیان مخفی» در تأسیس بهائیت یا بررسیهایم در زمینه نقش زرسالاران یهودی در تکوین استعمار جدید غرب و نقش آنها در ایران که باز به «یهود ستیزی» متهمم کردهاند؛ که چنین نیست. من در نگاه تاریخی تعصب ندارم و ابایی ندارم از بیان نظراتم حتی اگر «شاذ» و جدال برانگیز باشد. یک نمونه، نقش مثبت احمد قوام (قوامالسلطنه) است. من در ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (1369) قوامالسلطنه را درست نمیشناختم و نگاهم همان نگاه منفی رایج بود. بعدها که او را درست شناختم، در کتاب زندگی و زمانه علی دشتی (1385) کوشیدم تا چهره مثبت تاریخی قوامالسلطنه را، بهرغم برخی معایب و کاستیهای او، عرضه کنم.
دیدگاههای شما در زمینه ایران باستان چه تناسبی با نظرات آقای ناصر پورپیرار دارد؟
من مطالب آقای پورپیرار را از آغاز دنبال میکردم. ایشان از نظر نگاه تاریخی و فکری هیچ تجانس و نسبتی با من ندارد. من برای تاریخ تمدن ایرانی، ایران باستان و بویژه تمدن هخامنشی احترام فراوانی قائلم و میراث تمدن ایرانی را بسیار مهم و ارزشمند میدانم. میدانید که واژه «باستانگرایی» را من ساختم ولی منظورم از این واژه، ایجاد تقابل کاذب میان ایران باستان و ایران اسلامی بود که بنیان تاریخنگاری رسمی دوران پهلوی را شکل میداد، پرستش اغراقآمیز تصویری خودساخته از ایران باستان، به عنوان حکومتهایی متمرکز و توتالیتر و انطباق آن با حکومت پهلوی به عنوان وارث تاج و تخت کیان. این تصویر را نفی کردم. از سوی دیگر، برای تاریخ ایران در دوره اسلامی نیز ارج فراوانی قائلم. اگر کسی جلد اوّل کتاب زرسالاران مرا به دقت خوانده باشد، میداند که من اصولاً یهودیت را، به معنایی که امروز میشناسیم، مولود دوران مسیحی میدانم یعنی از دوران یهودا ناسی (یهودا بن شمعون بن جمالیل دوّم) است که فقه مدوّن یهودی، به شکل کتاب «میشنا» که مادر «تلمود» است، شکل گرفت و نهادهای سیاسی جدید یهودی تکوین یافت. یهودا ناسی از سال 192 میلادی به مدت 50 سال ریاست یهودیان را به دست داشته و با خاندان حکومتگر سوروس (امپراتوران روم) پیوندی نزدیک داشت و به تأثیر از او بود که خاندان سوروس به آیینی گرایش یافت که آمیزهای از پاگانیسم رومی و یهودیت بود. پیوند آلکساندر سوروس، امپراتور روم، با یهودا ناسی در حدی بود که سوروس از سوی دشمنانش به «آرکی سیناگوگوس» (رئیس کنیسه) معروف شد. این دوران مقارن است با فروپاشی دولت اشکانی و صعود دولت ساسانی و قرنها با دوره هخامنشی فاصله دارد. بنابراین، در زمان هخامنشیان، یهودیان (بنیاسرائیل) جامعهای کوچک و کماهمیت، مانند دیگر جوامع شرق مدیترانه چون کنعانیها (فنیقیها) بودند و اصلاً در قد و قوارهای نبودند که بر تمدن بزرگی چون ایران هخامنشی تأثیر بگذارند. افسانه استر و مردخای هم فقط یک افسانه است. قدمت کتاب استر به حوالی قرن اوّل میلادی میرسد. استر، واقعیت تاریخی ندارد و ملکه ایران و همسر خشایارشا نبود بلکه ساخته یهودیت جدید است و البته بسیار نژادپرستانه. به این ترتیب، آقای پورپیرار جنجال عجیبی ایجاد کرد و فضایی پدید آورد که راه بر هرگونه نقادی جدّی و علمی تاریخنگاری ایران باستان بسته شد. او فعالیت خود در این زمینه را چند ماه پس از مصاحبه مفصل من با آقای محمدرضا ارشاد (روزنامه انتخاب) آغاز کرد. این مصاحبه از 17 تا 21 فروردین 1379 در چهار قسمت یک صفحهای در روزنامه انتخاب منتشر شد.
در این مصاحبه چه گفته بودید؟
من در این مصاحبه تاریخنگاری رسمی در حوزه ایران باستان را نقد کرده و پدیدهای بهنام «نژاد آریایی» را افسانه خوانده بودم. همانجا گفتم که موهوم بودن قومی بهنام «آریایی» به معنای تحقیر یا تخفیف تمدن ایرانی نیست بلکه تکریم آن است. گفتم:
«مکتب آریاییگرایی، درست مثل تاریخ 2500 ساله دولت در ایران که متأسفانه هنوز هم بر سر زبانهاست، پیشینه تاریخی ایران را بسیار تحقیر کرده و آن را به مهاجرت قومی بهنام آریایی محدود میکند. در جعل تاریخ 2500 ساله، سابقه دولت فراگیر در ایران به کورش میرسد و حتی مادها را هم به ماقبل تاریخ بردند در حالیکه طبق همان مکتب مادها هم آریایی هستند. مکتب آریاییگرایی بخش مهمی از تاریخ تمدن ایرانی را نفی کرده و به دوران پیش از تاریخ تبدیل میکند. یعنی تاریخ واقعی تمدن در فلات ایران با مهاجرت آریاییها یعنی از اواخر هزاره دوّم پیش از میلاد شروع میشود، این یعنی تحقیر و تخفیف تاریخ تمدن در ایران. توجه کنیم که دو تمدن همسایه، آشوری و بابلی، به ترتیب از هزاره پنجم پیش از میلاد و هزاره دوم پیش از میلاد آغاز میشوند. یعنی در آن دوران، ایران برهوتی بیش نبوده. من از چند هزار سال تاریخ تمدن ایرانی در پیش از بهاصطلاح ورود آریاییها دفاع میکنم. به اکتشافاتی که اخیراً پس از 20 سال تعطیلی، به همت سازمان میراث فرهنگی در شهر سوخته سیستان انجام میشود و خوشبختانه نتایج تحقیقات بهطور مفصل در مطبوعات انعکاس مییابد توجه بفرمایید و ملاحظه کنید که قدمت تمدن پیشرفته در ایران تا چه زمانی است».
باید بیفزایم که در سده نوزدهم میلادی اندیشهپردازان استعماری برای متلاشی کردن حوزه تمدن اسلامی به ابداع و ترویج نظریات نژادی پرداختند. آرمینیوس وامبری، یهودی اسلامشناس مجارستانی که از نوابغ زمان خود است و آرتور دیویدز (یهودی انگلیسی) و لئون کوهن (یهودی فرانسوی) مفهومی بهنام نژاد «تورانی» یا «ترک» را ساختند و پراکندند. قبل از قرن نوزدهم ترکها خود را به عنوان «ترک» تعیین هوّیت نمیکردند. در عثمانی، نام «ترک» به قبایل بدوی داده میشد و غربیها نیز برای تحقیر و توهین، عثمانیان را «ترک» میخواندند مثلاً به سلطان عثمانی میگفتند: «سلطان ترک». من استناد میکنم به نوشته برنارد لوئیس، اندیشمند نومحافظهکار یهودی- آمریکایی که در عین حال متخصص تاریخ ترکیه است. او مینویسد: «تا قرن نوزدهم ترکها خود را در مرحله اول مسلمان تلقی میکردند... زبانی که خود به آن تکلم میکردند یا سرزمینی که در آن زندگی میکردند یا نژادی که مدعی برخاستن از آن بودند، ممکن بود مفهومی شخصی، احساساتی یا اجتماعی داشته باشد ولی هیچ یک از اینها مفهوم یا ربط سیاسی نداشت».
فریدریش ماکس مولر، اندیشهپرداز کمپانی هند شرقی انگلیس و ایرانشناس برجسته، مکتب آریاییگرایی را بنیان نهاد.
واژه سانسکریت «آریا» در آیین بودا به واپسین مرحله از مراحل چهارگانه سلوک و رسیدن به «نیروانا» اطلاق میشد. در هند به اسامی بزرگانی برمیخوریم با پیشوند «آریا»، مانند «آریا بهاتا» و «آریا هیچیتا». در سال 1885 ژنرال ادوارد بالفور در دایرهًْالمعارف هند، واژه سانسکریت «آریا» را به معنای «اصیلزاده» میداند. تا پیش از نظریهپردازی ماکس مولر، نامی از قومی بهنام «آریایی» در میان نیست. ماکس مولر اقوام سلت، ژرمن، اسلاو، یونانی، ایتالیایی، ایرانی و هندی را در یک گروهبندی نژادی جای داد و بدینسان آنها را از اقوام «تورانی» یا «ترک» و نیز از اقوام «سامی» یعنی عرب جدا کرد. بهزعم ماکس مولر، این اقوام دارای نیاکان واحدی بودند به نام «آریاییها» و در سرزمینی در شمال هند میزیستند. به این ترتیب، در اواخر قرن نوزدهم، خاورمیانه اسلامی تقسیم شد به سه قوم اصلی ترک، آریایی و سامی! امروز، مفهومی بهنام «قوم آریایی» مورد قبول دانشمندان و متخصصان نیست و من سخنی عجیب یا «شاذ» نگفته بودم. امروز، نه هندیها و نه اروپاییها هیچیک خود را «آریایی» نمیدانند و بنیان مکتب آریاییگرایی ماکس مولر بهکلی فروپاشیده است. تحقیقات ژنتیک نیز ثابت کرده که بخش مهم سکنه هند از نژادهای آفریقایی یا بومی هستند و مردم ایران نیز با همین ترکیب غالب نژادی، حداقل از 11 هزار سال پیش، در فلات ایران میزیستهاند. بنابراین، این خطای بزرگی است که ما منشأ اقوام ایرانی را قومی ناشناخته و مجهول بهنام آریایی بدانیم که از اواسط هزاره دوّم و در هزاره اول قبل از میلاد به فلات ایران مهاجرت کرد. ما تنها ملتی هستیم که در دانشگاهها به جوانانمان میگویند نژادتان آریایی است در حالیکه در این زمینه هیچ یک از تحقیقات و نقدهای جدید علمی تدریس نمیشود. گویا افتخار است که ما خود را «آریایی» بدانیم! به هرحال، این مطالب غیرعلمی نبود ولی در فضای فکری ایران، نو بود. چند ماه پس از این مصاحبه، آقای پورپیرار وارد صحنه شد و کل تاریخ باستان و تمدن ایران باستان را «یهود ساخته» عنوان و فضایی ایجاد کرد که همانطور که عرض کردم، امکان بررسی نقادانه تاریخ ایران باستان بسته شد و حتی کار به فحاشی به محققان محترمی چون دکتر پرویز رجبی نیز کشیده شد. خلاصه، فضایی ایجاد شد که صاحبنظران و استادان فاضل تاریخ و فرهنگ ایران باستان نسبت به اینگونه مباحث نوعی حساسیت منفی پیدا کردند.
آیا پروژه شما دنبال کردن گروههای خاص یا حرکتهای اجتماعی ویژه است، چون این گمان وجود دارد که در پروژه شما، ما در واقع درحال محاکمه خود هستیم!
نگاه من به تاریخ نگاه چندبعدی است. زمانی که در حوزههای نظری قلم میزنم (مثلاً بنگرید به مصاحبهها یا مقالاتم در مباحث نظری مثل مدرنیزاسیون یا نقد آرای آرامش دوستدار یا نقد ماکس وبر و پاسخم به آقای سعید حجاریان) نگاهم تحلیلی است. زمانی که به بررسی کانونهای توطئهگر میپردازم طبعاً در پیشناخت «توطئه»ام. اینکه در آثار من، ما در حال محاکمه خود هستیم، شاید چنین باشد. با شناخت دقیق تاریخ گذشته ما درمییابیم که در برخی موارد سرنوشتساز ما هنوز پیرو همان انگارههایی از اساس باطل و کاذب هستیم. مثلاً در تاریخنگاری رسمی ما از دوره باستان، ما انگارههای شکل گرفته در دوره مشروطه و پهلوی اول را هنوز دنبال میکنیم و حتی تحقیقات جدیدی وارد اندیشه تاریخی ما نشده. یا در مباحث مدرنیزاسیون و توسعه، ما از سطح جدالهای دوره مشروطه و پس از آن فراتر نرفتهایم و همان حرفها تکرار میشود. این شناخت ما را به تأمّل و تجدیدنظر در بنیانهای نظری نگاهمان به تاریخ و اندیشه سیاسی و نقد نگرش موجودمان، که از اساس عمیق نبوده و تابع فضای زمانه تکوین آن بوده، وامیدارد.